…یک لحظه مهمان ما شو
ما خریدارِ آثار تو‌ایم
نقدت را می‌خریم
هنرمان را می‌فروشیم
به بهترینِ *هَشتگ*
به تکراری‌ترین برند
صریح می‌گوییم
!فلسفه‌مان را استوری کردیم
بر بوم‌های شیشه‌ای


نواختن
با لوپ دنده‌های به جا مانده‌‌
در استریم بی پایان
انسان غارنشین
هشتک می‌زند
در غار متاورس
چشم می‌دواند
بر چهار گوش منتظم… با دلهره‌ای بیدرنگ

در چشم‌هایت
راهرویی روشن می‌بینند
در چشم‌هایت
راه‌رو…راهِ…

!برو
وقتی
پشت سرت
خورشید خونین پایان می‌یابد
پایین می‌رود
و رودخانه
مسیر آزاد تاریخ را همراه می‌آورد
از سوی مرزی پنهان

چشم‌ دوخته است به جلو
در اضطراب فرگشت عصر گاهی
مالامال از ملال هایپرلو
به آینده

و همین سکوت
با خش خش سوزن
بر جا بماند
در جاده‌ها سرگردان‌
مثل رودهایی که
راه دریا را گم کرده‌اند
تالاپ‌تالاپ‌ قلب
…در دلتای تالابی بی قرار

ما چه کسانی هستیم؟
من؟ تو؟ آن‌ها؟
بگذار موسیقی را تمام کنیم
هیچ‌کس نمی‌داند
دردی که در ما لرزید
نامش چه بود

زمان
چیز شکسته بود
چیزی که دیگر جمع نمی‌شد

می‌خواستی چیزی بگویی
اما کلماتت جامانده‌ بودند
در چمدان‌ها
در آهنگی که
نیمه نصفه رها شده باشد
با تکراری بعید؛
و پایان تمام دست‌آوردهای بشر
دورهمی بر سر دو راهی
به گور هم خندیدن!
با دورهمی تا انقراض
خندیدن